پاتوق همه ツ پاتوق دوستانツ پاتوق کده

پاتوقی براے تنهایی پاتوقی برای حرف دل✍یاشایدم دردودل

پاتوق همه ツ پاتوق دوستانツ پاتوق کده

پاتوقی براے تنهایی پاتوقی برای حرف دل✍یاشایدم دردودل

پاتوق همه ツ پاتوق دوستانツ پاتوق کده

یه پاتوق عالی واسه بچه های عالییییییツ


⇦اینجا محدودیت نداره یعنی درباره ی همه چیز بحث میکنیم



↯اینجا سوالامونا میپرسیم و جوابشو پیدا میکنیم البته با کمک همدیگه




پس بزن بریم ‌⌛




راستی یادت نره سوالتو بپرسی رفیق ツ‌✉




به پاتوقمون خوش اومدی

★پاتوق همه
★پاتوق دوستان
★پاتوق ما
⇦اتاق تاریکツ

Montagem criada Bloggif
بایگانی
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۶ خرداد ۹۶، ۲۱:۰۰ - سام نجفی نیا
    عالی
  • ۵ خرداد ۹۶، ۱۸:۵۱ - 😂😘یگانـღـه😊😍 jb
    خدانکنه
نویسندگان
Montagem criada Bloggif
Montagem criada Bloggif
g

داستــــــــــان پاتــــــــــوق


یکی تو ۲۳ سالگی ازدواج میکنه و اولین بچه شو ۱۰ سال بعد به دنیا میاره،!

اما اون یکی ۲۹ سالگی ازدواج میکنه و اولین بچه شو سال بعدش به دنیا میاره..!

یکی هم ۲۵ سالگی فارغ التحصیل میشه ولی ۵ سال بعدش کار پیدا میکنه..!

یکنفر دیگه هم ۲۹ سالگی مدرکشو میگیره و بلافاصله کار مورد علاقه شو پیدا میکنه !

یک نفر هم از خوش اقبالیش ! ۳۰ سالگی رئیس شرکت میشه اما از بخت بد در ۴۰ سالگی فوت میکنه !

 اون یکی دیگه ۴۵ سالگی رئیس شرکت شده ولی تا ۹۰ سالگی سالم تندرست عمر کرده !


✔️ اینارو گفتم که هم بخودم و تو یادآوری کنم ؛ که تو نه از بقحیه جلوتری و نه عقب تر !! 

💫 تو توی زمان خودت زندگی میکنی!

پس با خودت مهربان و آرام باش .

سعی کن با آرامش از زندگی ت لذت ببری و هرگز خودت را با دیگری مقایسه نکنید


# پاتوق همه

# پاتوق دوستان

# پاتوق کده

#اتاق تاریکک

●Www.otaghetarikk.blog.ir

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۱۹
B@H@r

خار خندید و به گل گفت سلام

و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت

گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی نزدیک آمد،

گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به او گفت سلام...


گل اگر خار نداشت

دل اگر بی غم بود

اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،

زندگی،

عشق،

اسارت،

همه بی معنا بود .

#پاتوق همــــــــــه

#پاتوق دوستان

#پاتوق کده

#اتاق تاریکک

Www.otaghetarikk.blog.ir

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۱
B@H@r

    

 داســـتــــــــــان پاتــــــــــــــــــــــــــــــوق

✨🌸🍃🌼🌸🍃🌼🌸🍃🌼


«خاطره ای زیبا از یک پزشک متخصص اطفال»

من دکتر س.ص متخصص اطفال هستم.

سالها قبل چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم.

کنار بانک دستفروشی بساط باطری، ساعت، فیلم و اجناس دیگری پهن کرده بود.


دیدم مقداری هم سکه دو ریالی در بساطش ریخته است.

آن زمان تلفنهای عمومی با سکه های دو ریالی کار میکردند. 


جلو رفتم یک تومان به او دادم و گفتم دو ریالی بده؛

او با خوشرویی پولم را با دو سکه بهم پس داد و گفت: اینها صلواتی است!


گفتم: یعنی چه؟ گفت: برای سلامتی خودت صلوات بفرست و سپس به نوشته روی میزش اشاره کرد.

(دو ریالی صلواتی موجود است)


باورم نشد، ولی چند نفر دیگر هم مراجعه کردند و به آنها هم...

گفتم: مگر چقدر درآمد داری که این همه دو ریالی مجانی میدهی؟

با کمال سادگی گفت: ۲۰۰تومان که ۵۰ تومان آن را در راه خدا و برای این که کار مردم راه بیفتد دو ریالی میگیرم و صلواتی میدهم.


مثل اینکه سیم برق به بدنم وصل کردند، بعد از یک عمر که برای پول دویدم و حرص زدم ،دیدم این دست فروش از من خوشبخت تر است که یک چهارم از مالش را برای خدا میدهد. 


در صورتی که من تاکنون به جرأت میتوانم بگویم یک قدم به راه خدا نرفتم و یک مریض مجانی نیز نپذیرفتم.


احساساتی شدم و ده تومان به طرف او گرفتم 

آن جوان با لبخندی مملو از صفا گفت: برای خدا دادم که شما را خوشحال کنم.


این بار یک اسکناس صد تومانی به طرفش گرفتم و او باز همان حرفش را تکرار کرد.

من که خیلی مغرور تشریف دارم مثل یخی در گرمای تابستان آب شدم...

به او گفتم : چه کاری میتوانم بکنم؟

 

گفت:

خیلی کارها آقا! شغل شما چیست؟ گفتم: پزشکم. 

گفت: آقای دکتر شب های جمعه در مطب را باز کن و مریض صلواتی بپذیر؛ نمیدانید چقدر ثواب دارد!


صورتش را بوسیدم و در حالی که گریان شده بودم ، خودم را درون اتومبیلم انداختم و به منزل رفتم. 

دگرگون شده بودم، ما کجا اینها کجا؟!


از آن روز دادم تابلویی در اطاق انتظار مطبم نوشتند با این مضمون؛

<شبهای جمعه مریض صلواتی میپذیریم>

دوستان و آشنایان طعنه ام زدند، 

اما گفته های آن دست فروش در گوشم همیشه طنین انداز بود و این بیت سعدی:


گفت باور نمی کردم که تو را 

بانگ مرغی چنین کند مدهوش

گفتم این شرط آدمیت نیست

مرغ تسبیح گوی و ما خاموش...


🌸🍃🌼🌸🍃🌼

# پاتوق همه 

# پاتوق دوستان 

# پاتوق کده

# اتاق تاریکک

Www.otaghetarikk.blog.ir


۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۳۱
B@H@r

 

سلام به همه ی دوستای گل ماتوقی ツ


دوستان به تلقین اعتقاد دارید؟ 

اینکه تلقین کردن میتونه جون یه ادمو نجات بده یا جونه یه ادمو بگیره 

 تلقین اصلا چیه؟ 

میشه اسمشو همون افکا +و_ ذهن گذاشت؟؟ 

 


دوستای خوب لطفا جواب بدید ممنون میشم 

من خودمم مطلب میزارم در این باره  باتشکرツ

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۲
B@H@r

داستــــــــــان پاتوق


ﻣﺮﺩﯼ ﺷﺒﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪ ...؛

ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ.

ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻔﮕﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﻓﺖ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ

ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﺪ.

ﺑﺎ ﻣﺸﺖ ﺑﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮐﻮﺑﯿﺪ، ﻫﺠﻮﻡ ﻫﻮﺍﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩ

ﻭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﺷﺐ ﺭﺍ ﺭﺍﺣﺖ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ.

ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﮐﻤﺪﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺷﺐ،

ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ!...

" ﺍﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﻓﮑﺮ ﺍﮐﺴﯿﮋﻥ، ﺍﮐﺴﯿﮋﻥ ﻻﺯﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺳﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ!!!... " .[ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺍﻓﮑﺎﺭﺗﺎﻥ ﺑِﮑﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺯﻻﻝ.

ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﻧﺮﮊﯼ، ﮐﺎﺭ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﻫید

# پاتوق همه 

#پاتوق دوستان

#پاتوق کده 

# اتاق تاریکک

Www.otaghetarikk.blog.ir

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۳۳
B@H@r

خیلی وقت پیش یه سوالی رو خوندم بنظرم جالب اومد گفتم اینجا بنویسم جواب بقیه رو ببینم چیه .. 


دوستای گل پاتوقی لطفا جواب بدید حتی اگه دوست ندارید با اسم خودتون باشید ناشناس جواب بدید ما قصد داریم خودمونو بیشتر بشناسیم نه اینکه همدیگرو قضاوت کنیم 



سوال این بود;

اگه امام زمان(عج) ظهور کرد بهت گفت گوشیتو بده به من حالا واسه زنگ زدن یا هرچیز دیگه ای گوشیتو میدی؟؟؟

۱۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۵
B@H@r

سلام آجی نرگسمممم امیدوارم هر جا ک هستی شاد و سلامت و موفق باشی 

فارغ التحصیلیت مبارررررک عزیزم   (ازطرف بهارومریم)


اینــــــــــم یه شعر طنز تقدیم به همه ی فارغ التحصیلان پاتوق و همچنین نرگس عزییزممم


منم آن فارغ التحصیل بیکار

که دارم درد دلها با تو بسیار

چو گشتم فارغ و مدرک گرفتم

شدم از شور و شادی بنده بیمار

شدم دردانه ی مامان و بابا

که گویی من زدم لایی به نیمار

سپس آوازه ام در شهر پیچید

شدم مشهور توی کوچه بازار

مهندس میشنیدم نام خود را

به شهر و روستا از درب ودیوار

بزرگ و کوچک و پیر و زن و مرد

مهندس؛ آی مهندس؛ گشت تکرار

هدایا میستانیدم از آنها

دو دانه سی دی و یک دانه گیتار

پس از یک جشن بی اندازه باحال

شدم آواره تا پیدا کنم کار

ادرارات و صنایع زیر و رو شد

نجستم کار و از غم میزدم زار

دو دستی میزنم بر سر که دیگر

طنابی نیست تا خود را زنم دار

“ز دست دیده و دل هر دو فریاد”

زدم داد و فغان و غرش و جار

همانا مدرکم را لوله کردم

سپس کردم فرو درمعبرِغار

منی که فارغ و بیکارم اکنون

الهی که  زند من را یکی مار

برادر جان مهندس نام من نیست

منم آن فارغ التحصیل بیکار


 نویسنده:رامین کجباف



■واینمممم یه فیلم از فارغ التحصیلی 

■میکسور اسمش پایین فیلم هست دوستان 







۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۵
B@H@r

 

 ✍تولد هـــــــــمہ ی خردادیای عزیز همچنین دوستای گل پاتوقی وMوKوM عزیزای من مبارررک 

 

⌛ایــــــــــنــــــــــم تقدیمی (هدیه الکی مثلا ) من به خردادیا امیدوارم خوشتون بیاد 



   

با آرزوی بهتریناツ♥♥♥ 


تولدتووووووون دیررری دیرررررررین 



توضیحات: Www.otaghetarikk.blog.ir
۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۶
B@H@r

    

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۵
B@H@r

✨🌸🍃🌼🌸🍃🌼🌸🍃🌼داستــــــــــان پاتــــــــــوق 🌸


معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: 


«ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟»


معلم گفت: «ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ یک بار ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیاورد ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﮔﺬﺍﺷﺖ ﯾﺎ به هر ﻧﺤﻮﯼ شده ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯد. 


ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ به دنیا آورد. ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ کنار میدان شهر ﺭﻫﺎ می‌کرد. 


ﺻﺒﺢ ﮐﻪ می‌آمد، ﻣﯽﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ طفل ﺭﺍ نبرده ﺍﺳﺖ. ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺮای ﺁﻥ ﻃﻔﻞ دعا می‌کرد ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ می‌سپرد. ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ بازگرداند. 


ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیآورد ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺴﺮ باشد ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﻟﺪ ﭘﺴﺮ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺰﺭﮔﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ.


بار ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ به دنیا ﺁﻭﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻭﻣﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﻨﺞ ﺑﺎﺭ ﭘﺴﺮ به دنیا آورد ﺍﻣﺎ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﻫﻤﻪ فوت کردند. ﺍﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ می‌خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻧﺪ.»


ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ: «می‌دانید آن ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ ‌می‌خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ کی ﺑﻮﺩ؟ آن دختر ﻣﻨﻢ! ﻭ ﻣﻦ ﺑﺪﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﻡ ﭼﻮﻥ ﭘﺪﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻫﺴﺖ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺮ ﻭ ﺧﺸﮏ ﻭ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ. ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺧﺪمت می‌کنم. 


آن ﭘﻨﺞ ﭘﺴﺮ، ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ، ﻓﻘﻂ ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ خبرش را می‌گیرند. ﭘﺪﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﯾﻪ می‌کند ﻭ ﭘﺸﯿﻤﺎن ﺍﺯ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ.»


✨چه بسیار چیزهایی که دوست ندارید اما خیر شما در آن است و چه بسیار چیزهایی که دوست دارید اما برای شما جز شر و بدی چیزی ندارد. (سوره بقره/ آیه 216)


# داستان پاتوق

#پاتوق دوستان

# پاتوقکده

#اتاق تاریکک


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۷
B@H@r

                   سینمــــــــــاپاتوووووووووووووووووووق



⇦⇦⇦یه میکس دیگه واسه بروبچ پاتوقمون 


‌⇦⇦⇦فیلم عاشقانه ی رویای خیس ツ(من ک خیلی این فیلمو دوست داشتم)


⇦⇦⇦دوستای گل پاتوق توجــــــــــہ توجــــــــــہ(اسم میکسور پایین فیلم درج شده)

دریافت
توضیحات: Www.otagetarikk.blog.ir





۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۳۴
B@H@r

✨🌸🍃🌼🌸🍃🌼🌸🍃🌼

داستان پاتوق 


مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند.


در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد.

او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.


مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد.


این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی توانست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟ بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و ... ثبت نام کرد.


در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود. بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟» 


مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره!»


پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شوید که آیا اصلاً مسئله ای وجود دارد یا خیر!!




# پاتوق دوستان 

# پاتوق همه 

#داستان پاتوق

# اتاق تاریکک


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۱۰
B@H@r

    بازم یه نظر سنجی دیگه واسه دوستای پاتوق خودمون 

لطفا همه نام فلز ماه تولدتونو بگیدツ

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۲
B@H@r

سلاممممم به همه ی دوستای خوب پاتوقمون 

 امیدوارم ک هرجا هستید حالتون خوب باشه و سرشار از انرژی و همچنین خوشحال و شاد باشید 

 به دلیل امتحانات یکمی دیر به دیر میام  ببخشید بعد امتحانات زود زود میام ツ

 اهان راستی تبریک پیروزی ملت ایران رو بخاطر حضورشون در انتخابات  

انشالله ک همیشه ایرانمون سربلند وپیروز باشه ツ


با ارزوی موفقیت برای همه همچنین موفقیت در امتحانات ●_●


دوستدار همتون:بهــــــــــار(B@H@r)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۰
B@H@r

پاتوق داستان


زن جوانی که شوهر میلیاردری داشت ، دچار سرطان کلیوی شد،

بعد از مدتی بستری از بیمارستان مرخص شد،



داستــــــــــان پاتوق


هنگامی که زنان همسایه و قوم خویش و دوستان جوانش برای عیادتش می امدند در جواب همه انها که بیماری اش را میپرسیدند میگفت * ایدز * دارد. 


این امر توجه دخترش را به خود جلب کرد تا اینکه بعد از رفتن مهمانها از مادرش پرسید: 

مادر جان چرا به انها میگویی ایدز داری در حالی که بیماری ات چیز دیگریست ؟ 


مادر گفت دیر یا زود مرگم فرا میرسد، 

این را گفتم تا هیچ کدام از این زنها بعد از مرگم، بفکر ازدواج با پدرتان نیوفتن …!!


گویند شیطان بعداز شنیدن این حرف در گوشه ی مجلس به خودزنی, گریه و استغفار و در آخر به سجده ی زنها، مشغول شد...! 😂😂😂


#پاتوق دوستان 

#پاتوق همه

#اتاق تاریکک


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۲۲
B@H@r