قالب رضا
پاتوق همه ツ پاتوق دوستانツ پاتوق کده

جالب کده :)

پاتوق داستان

داستان پاتوق


مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. 

مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می‌کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می‌گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. 

سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. 

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد... 

 

اما.........گاو دم نداشت!!!! 

 

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.


پاتوق: اتاق تاریکک

Www.otaghetarikk.blog.ir

این قسمت دستان مادربزرگ

این قسمت :مادر بزرگ


مادربزرگ 

آه 

دستانش

دستان ترک خورده اش 

دستانی ک ترک خورده و زبر شده 

ولی از گرمی و محبت دستانش حتی ذره ای کم نشده 

مادربزرگ عزیزم 

این همه تجربه ی زندگی را از کجا اورده ای ک همیشه پراز نصیحتی برایم

پند هایی ک مارا از چاه های عمیق روزگار نجات میدهد 

بگو به من 

بگو ک این روزگار چه کرده است با تو 

ک برای گرفتار نشدنم،مرا راهنمایی میکنی 

بگو داخل چند چاه عمیق افتاده ای ک حاضر نیستی من هم داخل چاه بیوفتم 

بگو چاه ها چه کرده است با تو که دلت طاقت دیدن سختی مرا ندارد 


بگو روزگار با توچه کرد ک دستان نرم و لطیفت را زبر و خشن نقاشی کرد

 

مادربزرگ عزیزم ببخش 

ببخش ک نصیحت هایت را 

پند هایت را 

نگاه های نگرانت

 را نادیده گرفتم :(

و حال اینگونه درعمیق ترین چاه زندگی افتادم 

چاه ناامیدی 

چاهی ک دوایش فقط به خودم بستگی دارد

چاهی ک تا خودم نخواهم کسی نمی تواند نجاتم دهد 

چاهی عمیق با دردی عمیق 

چاهی ک برایم نفس کشیدن را سخت میکند 


مادربزرگ عزیزم 

همیشه میگفتی هیچ وقت ناامید نشو 

اما نگفتی چگونه ناامید نشوم:(

.

.

.

  

حالا یادم می آید ;

جواب سوالم این است :خدا با توست


نویسنده:B@H@r 

پاتوق دوستان:اتاق تاریکک

Www.otaghetarikk.blge.ir


پاتوق شعــــــــــر

چه بگویم ؛


بى خودى جدى گرفته ایم 

عاشقانه هاى دنیا را

این روزها حتى دلى تنگ هم نمى شود

باید خودم را ببرم کمى قدم بزند...


★امیر_وجود


پاتوق شعـــــــــــر

اگر میشد بو را تایپ کرد

می فهمیدی

این نوشته چقدر 

بوی تو را دارد...


★نیکولا


دوربین مخفی پاتوق




پاتوق: اتاق تاریکک

Www.otaghetarikk.blog.ir

آهنگ پاتوق

                                                           ♢ آهنــــــــــــــــــــگ پاتوق♢

⇦ ‌1Milion

خواننده:پویا بیاتی

دریافت
توضیحات: Www.otaghetarikk.blog.ir

***********************************
⇦Khahesh
خواننده:رامین بیباک
توضیحات: Www.otaghetarikk.blog.ir

*************************************
⇦Eshghe to
خواننده:خسرو دادگر
دریافت
توضیحات: Www.otaghetarikk.blog.ir

***************************************



























سینما پاتوق


                                                              ♢سینمــــــــــــــــــــا پاتوق♢


⇦میکس فیلم چندمترمربع عشــــــــــق

⇦خواننده:بنیامین بهادری 

⇦سینما پاتوق:اتاق تاریکک

⇦Www.otaghetarikk.blog.ir




پاتوق داستان:این قسمت حسرت

پاتوق داستان ;این قسمت حسرت


کودکی : واژه ای پرمعنابرای همه 

واژه ای ک هریک از دوستان پاتوقمون را یاد خاطرارت خوب و بد می اندازد

وقتی کوچک بودیم بزرگترهابه ما میگفتندبرایمان دعا کن تو کوچکی دلت پاکه خدابچه ها رو خیلی دوست داره

همان موقع یاد کارهای بد و گناهانمون میافتادیم و تو دلمان میگفتیم نه منم پاک نیستم منم خیلی کارای بد کردم(دیروز به مامانم دروغ گفتم،دفتر داداشو من خط خطی کردم و...)

ما قدر کودکی را ندانستیم 

ما کودکی را درک نکردیم 

و با گناهان کوچک زندگی کردیم 

کم کم بزرگ شدیم 

گناهان کوچکمان هم بزرگ شد 

و به یاد کودکی افتادیم 

به یاد گناهان کوچک 

به گناهان کوچک کودگیمان خندیدیم 

و فقط حسرت ماند 

حسرت کودکی 

وحالا حرف بزرگتران را درک میکردیم 

ولی دیگر دیر بود واسه فهمیدن 

دیر بود واسه فهمیدن آن جمله ک دلت پاک است دعا کن خدابچه ها رو خیلی دوست داره 

خیلی دیر 

دیر بود واسه اینکه روز به روز ،ساعت به ساعت ،ثانیه به ثاینه ی کودکیمان را بیشتر قدر بدانیم 

دیر بود 

دیگر کودکی تمام شده بود 

 بیاید زندگی کنیم 

بیاید قدر لحظه لحظه ی زندگیمان را بدانیم 

خیلی وقتها واسه خیلی چیزا زود دیر میشه اونقدر زود که حتی باورشم سخته 


شاید هستند کسانی ک الان حسرت موقعیت الان تورو میخورن 

ازموقعیتت خوب استفاده کن رفیق


✍نویسنده:B@H@r

★پاتوقمون: اتاق تاریکک

Www.otagherarikk.blog.ir


پاتوق شعــــــــر

هر لذتی که می‌پوشم

یا آستینش دراز است

یا کوتاه

یا گشاد

به قد من!

هر غمی که می‌پوشم!

دقیق،انگار برای من

بافته شده

هر کجاکه باشم!


●شیرکو_بیکس

‌●شاعر_عراق 

●ترجمه: توفیق_بیتوشی


⌛پاتوق شــــــــــعر

⇦اتاق تاریک

★Www.otaghetarikk.blog.ir


پاتوق داستــــــــــان

چهارده ساله که بودم؛ عاشق پستچی محل شدم.

خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم، او پشتش به من بود. 

وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود! شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد. با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت. 


از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی! 

تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت. تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم، که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.


تابستان داغی بود. نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ، میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند. حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است. آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت. هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد. فقط یک بار گفت : چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! 


و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود. چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد. مارا که دید زیر لب گفت : 

دختره ی بی حیا. ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است. 


جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود. آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند! 

مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟ مردم آنها را از هم جدا کردند. از لبش خون می آمد و می لرزید. موهای طلاییش هم کمی خونی بود. یادش رفت خودکار را پس بگیرد. نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود.

 

همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد. از ترس در را بستم. احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم ! 

روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟ 


گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد. به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد! کاش عاشقش نشده بودم 

از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم: من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند. 


دخترم یکروز گفت: یک جمله عاشقانه بگو لازم دارم 

گفتم :چقدر نامه دارید. خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه ام!


⇦⇦⇦ از جایی کپی شده


■پاتوقمون:اتاق تاریکک

⌛⌛⌛Www.otaghetarkk.blog.ir

یه پاتوق عالی واسه بچه های عالییییییツ


⇦اینجا محدودیت نداره یعنی درباره ی همه چیز بحث میکنیم



↯اینجا سوالامونا میپرسیم و جوابشو پیدا میکنیم البته با کمک همدیگه




پس بزن بریم ‌⌛




راستی یادت نره سوالتو بپرسی رفیق ツ‌✉




به پاتوقمون خوش اومدی

★پاتوق همه
★پاتوق دوستان
★پاتوق ما
⇦اتاق تاریکツ
نویسندگان
Designed By Erfan ادیت شده توسط قالب رضا